X
تبلیغات
رایتل

تاکسی پشت چراغ قرمز

دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 11:44 ب.ظ

این خاطره که میخوام بنویسم رو به پیشنهاد زن دادشم دارم مینویسم آخه یه بار عکس هواپیما میخواست آدرس اینجارو بهش دادم و بعد فهمیده مال منه و.... این خاطره را چند شب پیش که خونمون بودن براش تعریف کردم خیلی خندید گفت حتما توی وبلاگت بنویس منم چشمام گرد شد و گفتم چشم و...


چند وقت قبل خرداد ماه امسال یه نمایشگاه تجهیزات پزشکی توی نمایشگاه بین المللی برگزار شده بود خوب چون پسر خالم و برادرم و زن داداشم توی کار تجهیزات پزشکی هستن منم از دور یه شناختی از این جور چیزا دارم...برای همین منم به عنوان کارشناس خرید با پسر خالم رفتم نمایشگاه(چشمک) جاتون خالی تا میگفتم کارشناس خرید هستم و یه فرم الکی پر میکردم کلی تحویلم میگرفتن و خلاصه انقدر بهم اشانتیون و باند و کیف کمک های اولیه و لباس یک بار مصرف و ...دادن که به اندازه دوتا ساک گنده وسیله داشتم وقتی برمیگشتم پسر خالم هم از من بیشتر بود وسیله هاش چون اون توی یکی از معتبر ترین شرکتها کار میکنه و کارشناس خرید اونجاس....

توی راه برگشت اومدیم میدان ولی عصر و از اونجا سوار تاکسی های هفت تیر شدیم ...بین میدان ولی عصر و هفت نیر یه چراغ قرمز هست پشت این چراغ تاکسی که ما توشبودیم خاموش کرد و دیگه روشن نشد خوب مدت چراغ زیاد بود و ما هم گوشه ایستاده بودیم برای همین راننده پیاده شد و رفت و کاپوت را بالا زد منم چون کلا فنی هستم و رشتم هم تعمیر هواپیما هست رفتم تا کمک کنم تو نگاه اول دیدم یکی از فیوز ها سوخته به راننده گفتم و گفتم فیوز ۳۰آمپر هست اگر داری برو بیار تا بهش بزنم ...بعد از حدودا ۱دقیقه گشتن گفت ندارم گفتم چند آمپر داری گفت ۲۵ آمپر دارم گفتم بیار فوقش یکمی به سیمکشی ماشینت فشار میاد آورد و عوض کردم براش و یه نگاهی هم به وایراش انداختم تا سالم باشه همه چیز درست بود....

سوار ماشین شدیم من و پسر خالم عقب نشسته بودیم و یک مرد میان سال هم جلو کنار راننده نشسته بود...

راننده برگشت و از من تشکر کرد و گفت خدا خیرت بده وگرنه من متوجه این اشکال نمیشدم و....

منم با غرور تمام گفتم آقا اینا که کاری نیست ما هواپیما تعمیر میکنیم ....

بعد راننده دستشو برد روی سویچ و استارت زد ....جون من فکر میکنی چی شد نه خداییش اگر فکر کردی ماشین استارت خورد کاملا در اشتباهی چون ماشین دیگه استارت هم نخورد و ماشینو هول دادیم تا کنار خیابون وقتی داشتیم میومدیم بیرون و من داشتم وسایلمو از توی تاکسی جمع میکردم اون آقایی که جلو نشسته بود بهم گفت دوست عزیز میشه ازت یه خواهش بکنم ...منم فکر کردم میخواد خواهش کنه تا دوباره به ماشین یه نگاهی بکنم ...ولی بهم گفت عزیز جان تو رو جون هرکی دوست داری توپولوف تعمیر نکنیا این توپولوفا همینجوری سقوط میکنن دیگه شما بهش دست نزن ...این پسر خاله بی جنبه منو میگی تا خود خونه میخندید و همش میگفت علیرضا تو اصلا جایی نگو من فنی هستم و...

خلاصه این بود خاطره من از تاکسی خراب سوار شدن...

نتیجه اخلاقی۱:هیچ وقت سوار تاکسی خراب نشین

نتیجه اخلاقی۲:هیچ وقت توی تاکسی که خاب شده نگین من فنی هستم و میتونم کمک کنم چون کاری جز آبرو ریزی نمیکنید(چشمک)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo